دختر دل تنگ سرزمین آفتاب

Foto: Hareth Almukdad
Foto: Hareth Almukdad

در جوانی هر باری که در مورد مهاجرت حرف زده می شد،‌ در ذهن من یک عالم چیزهای خوب تداعی می شد. مهاجرت برایم همیشه تداعی گر چیزهای خوبی مانند یک حس جدید،‌ تجربه های نو، آدمهای جدید، سرگرمی های جذاب و موقعیت های بهتر بود. اما وقتی بزرگ شدم و مجبور به مهاجرت، فهمیدم که مهاجرت فقط آن چیزهای خوبی که من فکر می کردم نبود، بلکه روی دیگری هم داشت که تجربه مهاجرت مرا با این روی دیگر آن آشنا کرد.
هر چه بزرگتر شدم مشکلات نیز بزرگتر شدند. مشکلاتی که شاید تا آن زمان متوجه آن ها نبودم. با تمام وجود این مشکلات را حس می کردم و اذیتم می کردند. مشکلات زیادی در کشورم بر سر راهم بودند. سیاست غلط و سیاستمداران بی کفایت، نداشتن آزادی فکر و اندیشه، حتی نمی توانستم آزادانه تصمیم بگیرم چه لباسی بپوشم، نبودن حس امنیت، وجود ترس و استرس حتی در جزئی ترین مسائل زندگیم وجود داشت. واقعاً گیج بودم! تمام این مشکلات سرانجام من را مجبور به فرار از وطنم کرد. به یک باره تصمیم گرفتم تمام خاطرات قشنگم را، خانواده ام، دوستانم و دلبستگی هایم را رها کنم و بروم به جایی که دقیقاً نمی دانستم در آنجا چه آینده ای در انتظارم است.
به آلمان آمدم، یک کشور جدید در یک قاره جدید، با فرهنگ و زبان جدید، با مردمانی که اصلاً نمی توانم درست درک شان کنم و به سختی می توانم آنها را بفهمم. در چند ماه اول زندگی در آلمان کاملا شوکه بودم. انگار در عالمی دیگر سیر می کردم. تنها و سردرگم. کلافه بودم از دوری! بلد نبودن زبان هم یکی از مشکلات اساسی بود.
حالا که تقریباً ۱ سال و ۹ ماه از ورود من به آلمان می گذرد، بسیار تجربه پیدا کرده ام، بزرگ شده ام. دوستان خوب پیدا کردهام. زبان یاد گرفتم. خاطرات تلخ و شیرین ساختم. اما تنها چیزی که از بین نرفته، دلتنگی است. من اینجا هستم در کشوری جدید با دلتنگی زیاد! خودم اینجا استم ولی دلم در وطنم کنار خانواده ام. میدانم تا کسی دور از وطن نباشد نمیتواند این حس غریب را درک کند. خیلی سخت است که آدم مجبور شود از زادگاهش دور باشد و به جایی برود که متعلق به او نیست.
اما ناخواسته اینجا هستم و ناگزیرم تحمل کنم. بمانم و تلاش کنم. دلم را به چیزهایی بند کنم که ماندن برایم سخت نشود و راحت تر بتوانم درد غربت را تحمل کنم. حالا باید خودم را بزنم به بی خیالی و به خانواده بگویم اینجا همه چیز خوب است. به مادرم میگم: “غصه نخور، گریه نکن نگران من نباش. همه چیز عالیست.”
اما تکلیف دلم چه می شود؟ برای دلم چه کنم؟ حال دلم را چطور خوب کنم؟ گاهی خودم را گول میزنم و به خودم می گویم همه چیز عالی است. هر کسی در زندگی سختی دارد و تنها من نیستم. دلم را به اندک دوستانم، به دیدن مادر و خواهرانم از پشت صفحه موبایل و به بوسه هایی که از صفحه موبایلم برایم می فرستند، خوش می کنم. چقدر دلخوشی دارم من! باید خوشحال باشم و باید مثل همیشه مقاوم باشم.
فنجانی قهوه میریزم. روی صندلی می نشینم و از پنجره منظره زمستانی بیرون را نظاره می کنم. تمام سختی ها و مشکلاتی که تاکنون داشتم به یک باره از ذهنم می گذرند. روزهایی که در آلمان خسته و افسرده شدم روزهایی که احساس ترس داشتم، روزهایی که به تنهایی گذشت، روزهایی که با گریه به سر کردم. روزهایی که غرق در نامه و مشکلات سوسیال بودم. روزهایی که از اخلاق بد مسئول پرونده ام در سوسیال آزرده خاطر بودم. همه را به یاد می آورم. اما با تمام اینها دلتنگی ام را قورت میدهم و لبخند میزنم. به خودم می‌گویم: “زندگی زیباست و با تمام سختی هایش باید زندگی کرد و لبخند زد. روزهای خوب خواهند آمد. بارانی باید تا رنگین کمانی برآید و لیموهایی ترش باید تا شربتی گوارا فراهم آید.”
بله! من دختر سرزمین آفتابم. در هر جای دنیا که باشم مبارزه می کنم و زندگی قشنگی برای خودم ساخته، آرامش را به خودم هدیه می دهم.

نوشته شده توسط
نوشته های بیشتر از خاطره رحمانی

مهاجرت جرم نیست!

نزدیک سه سال بود که هیچ مسافرتی نرفته بودم، چون بعد از...
Read More